۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

این روزها که به انتخابات در ایران نزدیک می شویم، بیشتر کنجکاو هستم که چه چیزهایی رخ می دهند. هر چند که انتخابات در شرایط کنونی ایران شباهتی به انتخابات آزاد ندارد. این نبود شباهت تنها در چارچوب و روند آن نیست بلکه رفتار شرکت کنندگان در ایران نیز چندان شباهتی به رفتار مردم در یک انتخابات آزاد ندارد که البته به این یکی ایراد زیادی وارد نیست چون مردمی که هیچ گاه در سراسر تاریخ خود نه دمکراسی داشته اند و نه خواهان آن بوده اند. اگر هم در شرایطی آن را خواسته اند و یا به گونه ای به دستش آورده اند، نه آن را نگاه داشته اند و نه قدرش را دانسته اند. نه سنتی در دمکراسی دارند و نه تجربه ای. هر چه بوده، حکومت مطلقه پادشاهی، سلطنتی، خلیفه ای، آخوندی و … بوده که همگی بر اساس یک رهبر بنا نهاده شده بوده که زمانی محبوب بوده بعد ناگهان محبوب نبوده و به کره مریخ پرتاب شده است، حال یا به دست مردم یا به دست یک قدرت دیگر یا فرد نزدیک به خود و یا هر نیروی دیگری.
به ایران که می نگری، همه ناراضی هستند. در تاکسی می نشینی، همه ناسزا می گویند و جالب اینجاست که بخش ناسزاگویی به حکومت خیلی هم فعال است. تیم فوتبال برنده می شود، مردم به حکومت ناسزا می گویند، تیم فوتبال می بازد، ، مردم به حکومت ناسزا می گویند. این احساس به تو دست می دهد که این حکومت هفته دیگر می افتد چون هیچ کس از آن حمایت نمی کند. ولی می بینی که از این خبرها هم نیست و یادت می آید که ایرانی چند چهره دارد و این هم یکی از همانهاست که این گونه بگوید ولی آن گونه عمل کند. همین است که همیشه تحلیل گران مسایل ایران می گویند که پیش بینی مسایل ایران بسیار دشوار است چون رفتار مردم ایران قابل پیش بینی نیست. این را حکومت هم می داند و به نظر می آید که خیلی خوب هم بلد است که با این خصلت بازی کند. جای تعجب ندارد چون خودش هم از بسیاری دیدگاه ها مردمی است.
از همین رفتارهای عجیب و غیرقابل پیش بینی این است که می بینی همه آنهایی که “ستاد” و “همایش” و “موج سوم” و “پویش” و غیره در حمایت از نامزدی خاتمی راه انداخته بودند و چپ و راست ما را در فیس بوک و با ایمیل به حمایت فرا می خواندند، اکنون همگی در حمایت از نامزدی میرحسین موسوی بسیج شده اند. و این یک خیلی عجیب است.
اگر در جایی زندگی کرده باشی که انتخابات آزاد است، یعنی هر کس می تواند بدون محدودیت نامزد شود و هر کس می تواند بدون محدودیت رای رهد، یاد گرفته ای که به برنامه و کارنامه نامزدها و حزب ها رای دهی و نه به قیافه و نامش. اگر اعمال نظری هم باشد، بسیار ظریف است و می توانی با کمی دانش و دید روشن هرگونه اعمال نظر و تحریف را بی خاصیت سازی.
فشار چند ماه پیش بر خاتمی برای نامزدی نیز قابل درک نبود. چگونه می شود با درک و منطق انسان سالم دوباره به کسی رای داد که آزمون خود را در بی کفایتی پس داده است؟ در عدم قاطعیت و بسیار چیزها که در دوران ریاست جمهوریش روی داد و نیازی به تکرار در اینجا ندارد؟ از قتل های زنجیده ای گرفته تا 18 تیر و بستن روزنامه ها و غیره که هر چند خاتمی در آنها نقشی نداشت، اما به عنوان رییس جمهور مسئولیت هایی هم داشت که هیچ گاه به آنها عمل نکرد. به جایش تا توانست پشت پرده و به دور از مردم با اقتدارگرایان سازش و مصالحه کرد. یادتان هست که بارها گفت: یک حرفهایی ناگفته هست که می آیم و می گویم. ایا آمد و گفت؟ هیچ گاه!
استدلال هایی که با این حرفها ممکن است به ذهن بیایند را می شناسم. نگذاشتند، نشد، نتوانست، …
دلیلش هر چه می خواهد باشد، او نکرد و آنقدر شهامت نیز نداشت که کنار رود. و جالب اینجاست که باز گروهی چندی پیش راه افتادند به دنبالش که بیا. و او هم ناز کرد که: نمی آیم. نه بیا، نمی آیم و سرانجام تمام دستور زبان فارسی برای فعل “آمدن” صرف شد که نمی آیم، می آیم، شاید بیایم، اگر بیایم می آیم، اگر بیایم، شرط و شروط دارم، شاید آمدم، نه نمی ایم و …
و آخرش هم نیامد. روایت کردند که از این که میر حسین موسوی بدون این که با او هماهنگ کند، اعلام آمدن کرد تا کار تمام شده باشد، به خاتمی برخورد و قهر کرد. دیدیم که آن چنان هم برای نامزد شدن قاطع نبود و مصالح کشور که همه به خاطر آن می خواستند که او بیاید، نیز برایش بی اهمیت بود. این است اپیسود غم انگیز نامزد های انتخاباتی که نامشان شده چپ، رفرمیست، دوم خردادی ها و … که جوانان و زنان و همه کسانی که خواهان تغییر هستند، به آنها دل بسته ند و امید!
این رفتار عجیب و غریب است که به این فکر بیفتی که دوباره مهره سوخته ای به نام خاتمی بروی. و این توجه ترا جلب می کند که انتخاب در ایران بر اساس برنامه یک نامزد انجام نمی گیرد و آنچه ایرانی را وا می دارد که در برابر نامی علامتی نهد، برنامه اعلام او نیست که چیزی است دیگر و غریب برای نظاره گر در کنار. یا نام طرف است یا چهره اش یا دستور رهبر و تکلیف مذهبی اش و هر چیز دیگر، ولی برنامه و کارنامه معیار نیست.
12 سال پیش کسی آمد و حرف های خوب زد و لبخندی زیبا داشت و همه ریختندو به او رای دادند و “حماسه دوم خرداد” را آفریدند. گمان بردند که اکنون انقلاب می شود. مردم ناپخته، از انتخابات انتظار انقلاب داشتند و خواسته هایشان نیز افراطی و زیادی بود و سپس بی عرضگی و عدم قاطعیت او و زیاده خواهی مردمان دست به دست هم دادند و ناامیدی عمومی را رقم زدند تا در انتخابات شورای شهر تهران کسانی با حداقل رای بیایند و احمدی نژاد شهردار شود و شهر بشود تعزیه خانه و 300 میلیارد تومان گم شود و کسی نه ککش بگزد و نه کسی پاسخگو باشد. سپس مجلس به دست بنیادگرایان (ببخشید اصول گرایان) بیافتد؛ چیزی که خودشان به بیان خود به هیچ رو انتظارش را نداشتند و پس از آن دولت و اوضاع این بشود که می بینید. و ما در خارج از ایران خجالت بکشیم.
عجیب و غریب نیست؟ در ذهن این مردم چه می گذرد و این مردم را چه چیزی به حرکت وا می دارد؟ یادتان هست احمدی نژاد را که در باره حجاب و مزاحمت های حکومتی با آن لحن و لبخند ملیح گفت:” یعنی مساله ما اینه؟ اینه مساله ما؟” و مردم به او رای دادند و دیدیم که مساله اش همین بود و افزایش تولید آفتابه برای انداختن به گردن این و آن. استاد درجه یک دماگوژی گفت: پول نفت را نقد به شما می دهیم و جماعت دویدند به او رای بدهند. و این کشور مدعی باسوادی و نبوغ و هوش آریایی بیشتر از دیگران است.
عجیب و غریب نیست؟ هفته نامه “اشپیگل” در آخرین شماره (27 آوریل 2008) هفته پیش مصاحبه ای با میر حسین موسوی انجام داده که دیدم روزنامه “دنیای اقتصاد” نیز آن را به
فارسی برگردانده است. آن را چند بار خواندم و نخستین چیزی که توجه مرا به خود کسید، این بود که دیدم که اگر نام موسوی را برداری و نام احمدی نژاد را بگذاری، تفاوتی چندانی نمی کند. اندیشه های پایه ای موسوی همان گونه که خودش نیز در آن مصاحبه می گوید، شبیه احمدی نژاد است و این را روشن نیز می گوید و “دوم خردادی ها” و ناامیدان از خاتمی و مخالفان سرسخت احمدی نژاد به دنبال او راه افتاده اند. چنین پدیده ای غریبی تنها در ایران و در ذهن و عمل ایرانی می توند رخ دهد.
آن چه خاتمی 12 سال پیش حرفش را می زد، موسوی نه تنها حرفش را هم نمی زند، بلکه حرفهایش ادامه حرفهای احمدی نژاد است. البته چون باسوادتر و بافرهنگ تر از جناب رییس جمهور است، از ادبیات دیگری استفاده می کند. اما پاسخ های پلمیک تعارف وار سرشار از دورویی و دورزدن سوال و کودن دانستن خواننده در همه حرفهایش پیداست و خبرنگاران اشپیگل نیز نمی توانند با پرسیدن دوباره سوال خود از او پاسخ روشن بگیرند. حالا چنین کسی می آید و با مردم خود شفاف سخن می گوید؟ نه، نمی گوید و نگفته است.
جالب اینجاست که موسوی را کسی نمی شناسد. آنهایی که سنشان زیر سی سال است، نام او را از کتابها می شناسند. برای دیگران موسوی نخست وزیر دوران جنگ است و اقتصاد سوسیالیستی بر اساس کوپن و مالکیت دولتی و فساد و رشوه. کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 را به یاد دارید؟ گورستان خاوران؟ نخست وزیر چه کسی بود در آن سالها؟ دیدگاهش اکنون چیست در این مورد و خیلی مورد های دیگر؟ اکنون چه فکر می کند؟ شما که به او امید بسته اید، چه می دانید از او؟
به دیگر نامزدها بنگرید (که البته هنوز هیچ کدام از صافی شورای نگهبان رد نشده اند). از کدام یک بگوییم، از رضایی، از کروبی؟ آنها نیز چهره های آشنا هستند. جناب کروبی از شهرام جزایری 700 میلیون تومان رشوه گرفته بود. یادتان هست؟ به کجا رسید آن ماجرا؟ جریان داروهای فاسد و بی خاصیت که همسر جناب کروبی در بنیاد شهید وارد کرد و به جبهه ها فرستاد، یادتان رفته؟
یک نکته جالب دیگر: این روزها که حرفهای همه اینها را می شنویم، می بینیم همه شان یکسان حرف می زنند و کلی. همه خواستار تقویت بخش خصوصی هستند، همه می خواهند آزادی بیشتر بدهند، همه می خواهند گشت ارشاد را جمع کنند، همه خواستار احترام به شهروندان هستند و هیچ کدام در هیچ یک از مشکلات تاکنون دست نداشته اند و یقه همه شان سفید است. البته هیچ کدامشان برنامه ای برای انجام این کارها ندارند و نمی گویند که چگونه می خواهند این چیزها را انجام دهند. اصلا معلوم نیست که اگر هم حسن نیت نشان دهیم و بخواهیم به یکی از اینها رای دهیم به کدامیک رای دهیم که همه شان یک چیز می گویند و هیچ نمی گویند.
و دشواری در این است که مجبوریم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم. اگر پای رای نرویم یعنی به بدترین رای داده ایم، حالا نامش می خواهد احمدی نژاد باشد یا کروبی. اگر برویم نمی توانیم آن گونه که می خواهیم انتخاب کنیم و به یک نظام اقتدارگرای بی آبرو در دنیا مشروعیت داده ایم. جنبش آزادی خواهانه هم به برکت عدم رشد مدنیت مردم ایران آن چنان ضعیف است که امیدی بر آن نمی رود.
و این گونه است بن بست در ایران و حکایت انتخابات با این نامزدهای تحفه اش که حتی یکیشان نیز یک چشم ندارد که دلمان را خوش کنیم و بگوییم: در سرزمین کوران یک چشم پادشاه است.

هیچ نظری موجود نیست: